سيد محمد باقر برقعى
3941
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
فرياد جاريست چو خشكيد روى لب * در شكوه اين ترانه بدآهنگ مىشود با اين قياس خشمبرانگيز غصّهها * ناباورم ، كه نرم دل سنگ مىشود گريه غزل سرودهء ما را كسى نخواند * چون در سكوت پاى نفس لنگ مىشود نايم اگر خموش شد از شكوه ننگ نيست * خاموشى قلم سبب ننگ مىشود شادم هنوز دست « همايون » ز هر طرف * بر گيسوان دخت غزل چنگ مىشود كلام آخرين تا جدا زان چهرهء چون آفتاب افتادهام * از نشاط شور دوران شباب افتادهام چو شهاب شعلهخيز آسمان بودم اگر * در فراق دلبر از شور و شتاب افتادهام در كوير زندگى گم كرده راه و بىنصيب * اينچنين سرگشته از صدها سراب افتادهام خم نگشته شانهام در زير بار بندگى * از جوانمردى در اين رنج و عذاب افتادهام مايه شورم كه برمىخيزم از بشكسته ساز * در حساب اهل دل با اين حساب افتادهام آخرين دردىكش رسواى اين ميخانهام * پاى خُم از نامراديها خراب افتادهام بسته شد اوراق عمرم گاه كوچ من رسيد * چون كلام آخرين در هر كتاب افتادهام چون « همايونم » به سر باشد مرا نام هما * شكر حق تنها در اين ره كامياب افتادهام ترنّم سپيده تو چون شكوه زلال صفاى بارانى * كه صاف و پاكتر از قطرههاى بارانى به آيه آيهء شعر نگاه تو سوگند * كه آيه آيهء زينتفزاى بارانى به كوچهباغ رخت غنچهها شكوفا شد * به شاخسار چو نغمهسراى بارانى حرير نازك احساس تو بود سرسبز * كه با طراوت گلريز پاى بارانى شلال پرخم گيسوى تو عبيرآميز * كه عطر ناب ختن نافهساى بارانى بيا بيا غزلى از بهار عشق بخوان * تو همنشين من و همنواى بارانى ترنّمى كه به گاه سپيده مىآيى * چو هم تلاوت بانگ رساى بارانى چه غمفزاست كه در گريه با « همايونى » * ز اشكبارى من آشناى بارانى